تبليغاتX
(حامیان مردمی احمدي نژاد( یاران  عدالت

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

بهترین ها در گرگان نت

سیاسی, اجتماعی,فرهنگی, مذهبی, عاشقانه
درهم برهمه خلاصه نظر یادتون نره

 

قصه بچه بسیجی

 

یه روزی روزگاری

دو تا بچه بسیجی

نمی دونم کجا بود

تو فکه یا دوعیجی

 

تو فاو یا شلمچه

تو کرخه یا موسیان

مهران یا دهلران

تو تنگه حاجیان

 

تو اون گولوله بارن

کنار هم نشستند

دست توی دست هم

با هم جناق شکستند

 

با هم قرار گذاشتن

قدر هم را بدونن

برای دین بمیرن

برای دین بمونن

 

با هم قرار کذاشتن

که توی زندگیشون

رفیق باشن ولیکن

اگر یه روز یکی شون

 

پرید و از قفس رفت

اون یکی کم نیاره

به پای این قرارداد

زندیگیشو بزاره

 

سالها گزشت و اما

بسیجی هایه باهوش

نمی ذاشتن که اون عهد

هرگز بشه فراموش

 

یه روز یکی از اون دو

یه مُهر به اون یک داد

اون یکی بازرنگی

مهرگرف و گفت : ((یاد ))

 

روز دیگه اون یکی

رفت و شقایقی چید

برد و داد به رفیقش

صورت اون را بوسید

 

گل روگرفت و گفتش

((بسیجی دست مریزاد ))

قربون دستد داداش

گل روگرفت و گفت : ((یاد))

 

عکس های یادگاری

جوراب ها مردونه

سربند ها رنگارنگ

انگوشترو شونه

 

این میداد به اون یکی

اون یکی به این میداد

 ولی هرکی میگرفت

می خندید و مگفت ((یاد))

 

 

هی روزها و هفته ها

از پی هم می گذشت

تا که یه روز صدایی

این طور پیچید توی دشت

 

یکی نعره میکشید

((عراقی اومدن

ماسکها تونو بزارید

که شیمیایی زدن ))

 

از اون دوتا یکیشون

در صندوق را گشود

ماسک خودش بود ولی

ماسک رفیقش نبود

 

دستشو برد تو صندق

ماسک گازشو برداشت

پرید ، روصورت

دوست قدیمی گذاشت

 

همسنگر قدیمش

دست اونو گرفتش

هل داد به سمت خودش

نعره کشید و گفتش :

 

((چرا می خوای ماسکتو

رو صورتم بزاری

بذار که من بپرم

تو دوتا دختر داری ))

 

ولی اون اینجوری گفت:

((تورا به جان امام

حرف منو قبول کن

نگو ماسک رو نمی خوام ))

 

زد زیره گریه و گفت :

اسم امام ُ نبر

   ماسکو روصورت بزار

آبرو ما رو بخر

 

زد زیر گوشش و گفت:

کشکی قسم نخوردم

بچه چرا حالیت نیست

اسم امام رو بردم

 

ماسکو رفیقش گرفت

گاز توی سنگر اومد

وقتی می خواست بپره

رفیقشو بغل زد

 

لحظه های آخرین

وقتی میرفتش از هوش

خندید و گفت برادر

((یادم تورا فراموش ))

 

آهای آهای برادر                       

گوش بده با توهستم

یادت میاد یه روزی

باهات جناق شکستم

 

تویی گه روز مَرِّگت

توی خونه نشوندی

تویی که بعد چند سال

هیچی یادت نمونده

 

 

عکس های یادگاری

جوراب ها مردونه

سربند ها رنگارنگ

انگوشترو شونه

 

هر چی رو بهت میدم

روی زمین میندازی

میگی همش دروغ بود

((یاد)) نمیگی ، میبازی

 

ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

 

اتل متل یه مادر :

اتل متل یه مادر

نحیف زار خسته

با صورتی حزین و

دستایه پینه بسته

 

بپرس ازش تا بگه

چه جور میشه سوخت و ساخت

با بیست هزار تومان پول

اجاره خونه پرداخت

 

اجاره های سنگین

خرج مدرسه ما

خرج معاش خونه

خرج دوای مینا

 

بپرس ازش تا بگه

چه جوری میشه جنگ کرد

یا اینکه بی رنگ مو

موی سیاهو رنگ کرد

 

بپرس از ش تابگه

چه جوری میشه جنگ کرد

با سیلی جای سرخاب

صورتا رو قشنگ کرد

 

وقتی که گفتند بابا

تو جبهه ها شهید شد

خودم دیدم یک شبه

چندتا موهاش سفید شد

 

می خوای بدونی چرا

نصف موهاش سفیده ؟

بپرس که بعد بابا

چی دیده ، چی کشیده !

 

یا میره دارو خونه

برایدوای مینا

یا که میره سمساری

یا هم بهشت زهرا (س)

 

یه روز به دنبال وام

مامان میره به بنیاد

یه روز به دنبال کار

پیر آدم درمیاد !

 

هر وقت به مامان میگم :

طعم غذات عالیه

مامان با گریه میگه :

جا بابات خالیه

 

بعضی روزا که توی

خونه غذا نداریم

غذای روز قبلو

برا مینا میذاریم

 

مینا با غم می پرسه :

غذا فقط همینه ؟

مامان باگریه میگه :

بابت کجاست ببینه ؟

 

وقتی که بیست میگیرم

میاد پیشم میشینه

نوازشم میکنه

نمره هامو میبینه

 

میگم : معلمم گفت

که نمره هات عالیه

مامان با گریه میگه :

((جای بابت خوالیه))

 

یه بار گفتم مامان جون

این آقا بقالیه

با طعنه گفت : ((تو خونه

جای بابت خالیه ؟))

 

تا حرف من تموم شد

بادس تو صورتش زد

با گیه گفت ای خدا

بی شرفی تا این حد ؟

 

میگم مامان راست بگو

اگه بابا دوست داشت

چرا ازت جدا شد ؟

پس چرا تنهاد گذاشت ؟

 

چشم میدوزه تو چشمام

لب می گزه ، می خنده

بیرون میره از اتاق

محکم درو میبنده

 

رفتم از لایه در

تویه اتاقو دیدم

صدایه گریه هاشو

از لایه در شنیدم

 

داشت با بابام حرف میزد

چشماش به عکس اون بود

انگار که توی گلوش

یه تیکه استخون بود

 

مرتضی جون میدونم

زنده ای و نمردی

بعده خدا و مولا

ماره به کی سپردی ؟

دست خوش آقا مرتضی

خوش به حالت که رفتی

ما اینجا مستا جریم

تو اون جا جا گرفتی ؟

 

خوستگاریم یادته ؟

چنتا سکه مهرمه ؟

مهریه مو کی میدی ؟

گره تویه کارمه

 

مهریمو کی میدی ؟

دخترمون مریضه

بیا ببین که موهاش

تند تند  داره می ریزه

 

مهریمو کی میدی ؟

اجاره خونه داریم

صاحب خونه میگفتش

دیگه مهلت نداریم

 

امروز که صاحب خونه

اومد برا اجاره

همسایمون و قتی گفت

(( مهلت بده نداره ))

 

یهو تو کوچه داد زد :

(( اینا همش بهون س

دّق اجاره داره

دردش اجاره خونه س

 

به من چه شوهرش رفت

یا که زن شهیده

خونه اجاره کرده

یا خونمو خریده ؟))

 

درد دل خستمو

فقط برا تو گفتم

چو از تموم مردم

(( به من چه )) میشنفتم

 

میگم اجاره داریم

خیلی مریضه بچه

سایه سر نداریم

همه میگن (( به من چه ))!

 

با آه خود به عکس

بابا جونم ، جون میده

چادرو ور میداره

مو هاشو نشون میده

 

صورتش میذاره

رو صورت شهیدش

بابام نگاه میکنه

به موای سفیدش

 

اشک مامان می ریزه

روی چشمای بابا جون

بابا گریه میکنه

برای غم های اون

 

بابا با چشماش می گه :

قشنگ مهربونم

همسر خوب و تنهام

غصه نخور میدونم

 

اتل متل یه مادر

نحیف زار خسته

با صورتی حزین و

دستایه پینه بسته

 

دستای پینه دارش

عجب حماسه سازه

دستایی که شوهرش

خیلی به اون می نازه

 

دستیی که پرچم

بابا رو ورمیداره

توی خزون غیرت

دستایی که بهاره

 

دستایی که عینهو

دست بابا میمونه

نمی زاره سلاح

بابام زمین بمونه

 

دستی که بچه ها شو

بسیجی بار میاره

بذر غیرت و ایمان

تو رو حشون می کاره

درسته که شوهرش

تو جبهه ها شهید شود

 

درسته که موی اون

بعد بابا سفید شد

اما خون بابا و

مو های سفید مادر من

وقتی با هم جمع شدن

سیلی زدن به دشمن

 

سرخی صورت اون

سرخی خون بابا ست

موی سفید مادرم

افتخار بچه هاست

 

ات متل یه مادر

خیلی چیزا رو میدونه

از بی مروتی ها

از بازی زمونه

 

باید فهمیده باشی

چه جوری میشه جنگ کرد

با سیلی جای سرخ آب

صورتا رو قشنگ کرد

 

باید فهمیده باشی

چه جوری میشه جنگ کرد

یا اینک بی رنگ مو

موی سیاهو رنگ

 

ای که در این حوالی

غربت مارو دیدی

صدای ناله های

مادرمو شنیدی

 

دست رو گوشات گذاشتی

چشماتو خیره کردی

زل زدی به مادرم

فکر کردی خیلی مردی

 

تــو کـه به زخم قلب

مامانم نمک گذاشتی

اگه مامانم بمیره

مادرمو تو کشتی

 

اگه بابام نبودش

هرچی داشتی میخوردن

مال ومنالکه هیچ

مادر تم میبردن

 

اگه مامانم بمیره

دق میکنم میمیرم

پیش خدا و بابام

من جلتو میگرم

 

شعر از ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

برادرم  ، خواهرم

سنگر را پیدا بکن

جیره جنگی برادار

پوتین ها رو پا بکن

 

جبهه دیگه تمومه

فرهنگشه که اصله

از یه بیسیم یاد بگیر

سیم نداره و وصله

 

جداً ببین یه بی سیم

با اینکه سیم نداره

چه جوری وصلِ خطه

همش آتیش میباره ؟

 

زمین همون زمینه

اما باید رفت جلو

نه اینکه روی زمین

نشست یا شد وِلو

 

هر نفری توخط

اسمحه بر میداره

تدارک سینفر

پشتیبانی شو داره

 

هرکدوم از سی نفر

کارشو انجام نده

لنگ میمونه کاره جنگ

ضرر ها صد درصده

 

شهید یه روز می جنگید

امروز رفته تو جاشی

باید تو فکر و  عمل

ادامشون تو باشی

 

اگر می خواهی راهشون

داشته باشه ادامه

این را بدون که دنیا

فقط برات یه دامه

 

دل اگر کندی ازَش

راحت ازش گذشتی

مثل مسافر شدی

دور خودت نگشتی

 

دنیا اسیرت میشه

میشی شکل شهیدا

اونوقت ، ادامه می دی

راهو مثل شهیدا

 

اگر مسافر باشی

جا تو دنیا نگیری

بزرگ میشی ، توری که

تو دنیا جا نگیری

 

بزرگ بودن توری که

جا ، تو دنیا ، نگیری

اونهایی که کوچیکن

تو این دنیا رسیدن

 

اسیر یه لقمه نون

غافل از اوستا کریم

تو چشم و هم چشمی یا

حتی میشن ... بگذریم

 

ومهم تر اینکه ابلفضل سپهر میگوید

کوه پرسید ز رود

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست ؟

گفت : در رفتن من

کوه پرسید و من ؟

گفت : در در ماندن تو

بلبلی گفت : ومن ؟

خنده ای کرد و گفت :

در غزل خوانی تو

آه از آن آبادی

که کوه در آن رود ،

رود ،  مرداب شود ،

و بلبل درآن سرگشته سرش رابه گریبان ببرد و نخواند دیگر

من و تو ، بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز، در خواندن من،ماندن تو ، رفتن یاران سفر کردیمان نیست ، بدانی

ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط gmail   |