">
|
درهم برهمه خلاصه نظر یادتون نره
|
|
|
|
||||
|
این عکس ها متفاوت هستن مبارزه با بد حجابی بخاطر جلو گیری از این کار هاست
پلیس و خانم های بد حجاب (طرح ارتقای امنیت اجتماعی)
![]() ![]() ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ديروز الو!الو ! يا حسين . آنجا جبهه است ؟؟؟ امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد the mobile set is off .عشق بي پاسخ ديروز خدا همراهمان بود امروز تلفن همراه ...
ديروز پلاك ها آدرسي از بهشت .. ديروز زنده باد بسيجي، بي حجاب محتاج نگاه ديگران است امروز، نگاه زاده علاقه است، حجاب كيلو چند؟؟
ديروز، آهنگران، شجريان، صداي خاطره ها امروز، جونيفر لوپز، انريكو، شكيلاديروز، آب و آيينه و قرآن، خدانگهدار. امروز ، گود نايت، باي باي ديروز جبهه، جنگ، كربلا امروز، بزن به سيم آخر، ديوونه شو مثله ما
ديروز كربلاي 1 ، كربلاي 2 ، كربلاي 3 امروز 50 ميليارد باد هوا، خيالي نيست ديروز ماشين اداره، بيت المال ديروز، پاي مصنوعي، دستان نا مرئي امروز، اعتياد، هپاتيت،HIV
ديروز، نه شرقي نه غربي ... امروز، تئوري قرص هاي اكستازي ديروز سلام بر چشمان شيشه اي ديروز آژير قرمز، اضطراب هاي زرد، انتظار هاي سپيد امروز، عشق هايي كز پي رنگي بود......
ديروز سفر به چزابه، از كرخه تا راين، بوي پيراهن يوسف امروز " توكيو بدون توقف " ديروز، انبوه جانبازان شيميايي امروز راديو فردا، موج BBC ديروز، غروب جمعه انتظار .. امروز، غروب شد باز خيالت به سرم زد
ديروز، وضعيت زرد، آژير قرمز، خطر امروز، كمر بند هاي لاغري بي خطر
ديروز، عشق، ايثار، فداكاري امروز، بي خيال بابا بيا پارتي ديروز، نخل هاي افسرده، زيتون هاي كال امروز،CD جشن جديد استقلال
و امروز هنوز نسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميدوار كرده
به نقل از: جبهه ها
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دولت قبلي (رئيس جمهور سيد محمد خاتمي)
دولت نهم (رئيس جمهور بسيجي محمود احمدي نژاد)
آري به سادگي ميتوان گفت(هر دو رئيسند اما اين كجا وآن كجا) |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
دستورالعمل برای گسترش "فرهنگ عفاف و حجاب" در اداراتوزارتخانههای ایران موظف به ترویج "فرهنگ عفاف و حجاب" شدهاند. وزارت كار باید زمينههاى اختلاط زنان و مردان را در محيطهاى كارى از ميان بردارد و وزارت راه باید در جادهها " تابلوهاي راهنما با محوريت عفاف " نصب کند.
همزمان با اجرای طرح مبارزه با "بد حجابی" در ایران، اینک وزارتخانهها نیز طی دستورالعملهایی موظف به ترویج "فرهنگ عفاف و حجاب" شدهاند. تمام نهادها باید کارمندان خویش را طبق این دستورالعملها انتخاب کنند. وزارت كار باید زمينههاى اختلاط زنان و مردان را در محيطهاى كارى از ميان بردارد و وزارت راه و ترابری باید در جادهها " تابلوهاي راهنما با محوريت عفاف " نصب کند.
شوراى فرهنگ عمومى كه رياست آن را صفار هرندى، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى بر عهده دارد، همزمان با شروع طرح مبارزه با بدحجابى، دستورالعملهايى را به ادارات و سازمانهاى دولتى به منظور هماهنگى با اين طرح، ابلاغ كرده است.
شوراى فرهنگ عمومى ايران كه زيرمجموعه شوراى عالى انقلاب فرهنگى است طى ابلاغيهاى به وزارت كار، اين وزارتخانه را موظف كرده تا زمينههاى اختلاط زنان و مردان را در محيطهاى كارى از ميان بردارد.
طبق دستورالعمل جديد اين شورا، كليه ادارات موظفند زمينه اختلاط مردان و زنان را به حداقل برسانند. اين ابلاغيه، ادارات دولتى را موظف كرده تا چيدمان مبلمان ادارى را طورى طراحى كنند كه حدود شرعى بين زن و مرد رعايت شود و همچنين از به كارگيرى معمارى Open پرهيز كنند چرا كه اين نوع معمارى باعث اختلاط بيشتر زنان و مردان مىشود.
در بخش ديگرى از اين دستورالعمل كه به شهردارىها ابلاغ شده است، مقرر گرديده تا به جاى تبليغات تجارى در معابر و خيابانها كه چهرهها را با آرايش غليظ و ظاهرى غيراسلامى نشان مىدهند، از آيات و روايات دينى و فتاوى مراجع و وصيتنامه آيتالله خمينى استفاده شود.
مطابق اين ابلاغيه همچنين وزارت بازرگانى بايد بر شيوه تزئين ويترين مغازهها و مانكنهاى مورد استفاده در بوتيكها نيز نظارت دقيق داشته باشد.
سازمان مديريت نيز مكلف است هنگام استخدام زنان، به اصل حجاب توجه جدى داشته باشد. بر اساس اين ابلاغيه نيروى مقاومت بسيج نيز مأمور پژوهشهاى آسيبشناسى در مورد بدحجابى شده است.
بنا به خبرگزاری فارس، در چهارچوب "طرح گسترش فرهنگ عفاف و حجاب" وزارت راه و ترابری نیز " به نصب تابلوهاي راهنما با محوريت عفاف در جادهها" موظف شده است وزارتخانه یادشده نیز مانند سایر وزارتخانهها موظف به ترويج فرهنگ عفاف در حوزه اداری و نظارت بر رعايت حجاب اسلامي توسط شاغلان در آن وزارتخانه و ادارات تابعه در سراسر كشور شده است. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مانتو ها متر میشوند چون اگر کوتاه باشند ممکن است سرکشی آزاد شود نگاه طغیان میکند خرمن زلفها باید سرپوش داشته باشند شاید فرهادها تیشه های نو بسازند و مجنون های قرن بیست و یک دوباره زاده شوند اما با مانتوی بلندو گشاد و هنوز شقایق هست و تا شقایق هست و فکر کن که شاید عشق از میان برقع هاشان نیز به اندازه یک لبخند همراه یک هراس سنگ بود بی هیچ احساسی سنگ فخر نمی فروشد سنگ زندانی نمیشود زندانی نمی کند سنگ عاشق نمیشود گریه نمیکند گریان نیز نمیسازد سنگ دلش نمی گیرد دل ندارد که بخواهد دلی ببرد به رودخانه نیز نگاه نافرم نمی اندازد که همیشه بترسی تو را با دوست غیر هم جنست بگیرند چون زندگی بی عینک رنگی هم ادامه دارد راه خودش را پیدا می کند در کنار هم راه نمی رویم نفس را نیز در سینه حبس کنیم ممکن است نفس ها یادشان برود بالا بیایند ممکن است شقایق ها بمیرند درد ما هستیم که گم شده ایم درد اوست که با چادر مشکی اش فرمان میراند و شوخی تاریخ را از یاد برده است. آخ تاریخ تاریخ لعنتی کاش شوخی هایت را لحظه ای بر باد میسپردی ............ |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مانتو ها متر میشوند چون اگر کوتاه باشند ممکن است سرکشی آزاد شود نگاه طغیان میکند خرمن زلفها باید سرپوش داشته باشند شاید فرهادها تیشه های نو بسازند و مجنون های قرن بیست و یک دوباره زاده شوند اما با مانتوی بلندو گشاد و هنوز شقایق هست و تا شقایق هست و فکر کن که شاید عشق از میان برقع هاشان نیز به اندازه یک لبخند همراه یک هراس سنگ بود بی هیچ احساسی سنگ فخر نمی فروشد سنگ زندانی نمیشود زندانی نمی کند سنگ عاشق نمیشود گریه نمیکند گریان نیز نمیسازد سنگ دلش نمی گیرد دل ندارد که بخواهد دلی ببرد به رودخانه نیز نگاه نافرم نمی اندازد که همیشه بترسی تو را با دوست غیر هم جنست بگیرند چون زندگی بی عینک رنگی هم ادامه دارد راه خودش را پیدا می کند در کنار هم راه نمی رویم نفس را نیز در سینه حبس کنیم ممکن است نفس ها یادشان برود بالا بیایند ممکن است شقایق ها بمیرند درد ما هستیم که گم شده ایم درد اوست که با چادر مشکی اش فرمان میراند و شوخی تاریخ را از یاد برده است. آخ تاریخ تاریخ لعنتی کاش شوخی هایت را لحظه ای بر باد میسپردی ............ |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مانتو ها متر میشوند چون اگر کوتاه باشند ممکن است سرکشی آزاد شود نگاه طغیان میکند خرمن زلفها باید سرپوش داشته باشند شاید فرهادها تیشه های نو بسازند و مجنون های قرن بیست و یک دوباره زاده شوند اما با مانتوی بلندو گشاد و هنوز شقایق هست و تا شقایق هست و فکر کن که شاید عشق از میان برقع هاشان نیز به اندازه یک لبخند همراه یک هراس سنگ بود بی هیچ احساسی سنگ فخر نمی فروشد سنگ زندانی نمیشود زندانی نمی کند سنگ عاشق نمیشود گریه نمیکند گریان نیز نمیسازد سنگ دلش نمی گیرد دل ندارد که بخواهد دلی ببرد به رودخانه نیز نگاه نافرم نمی اندازد که همیشه بترسی تو را با دوست غیر هم جنست بگیرند چون زندگی بی عینک رنگی هم ادامه دارد راه خودش را پیدا می کند در کنار هم راه نمی رویم نفس را نیز در سینه حبس کنیم ممکن است نفس ها یادشان برود بالا بیایند ممکن است شقایق ها بمیرند درد ما هستیم که گم شده ایم درد اوست که با چادر مشکی اش فرمان میراند و شوخی تاریخ را از یاد برده است. آخ تاریخ تاریخ لعنتی کاش شوخی هایت را لحظه ای بر باد میسپردی ............ |
|||||
|
|||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||
|
قصه بچه بسیجی یه روزی روزگاری دو تا بچه بسیجی نمی دونم کجا بود تو فکه یا دوعیجی
تو فاو یا شلمچه تو کرخه یا موسیان مهران یا دهلران تو تنگه حاجیان
تو اون گولوله بارن کنار هم نشستند دست توی دست هم با هم جناق شکستند
با هم قرار گذاشتن قدر هم را بدونن برای دین بمیرن برای دین بمونن
با هم قرار کذاشتن که توی زندگیشون رفیق باشن ولیکن اگر یه روز یکی شون
پرید و از قفس رفت اون یکی کم نیاره به پای این قرارداد زندیگیشو بزاره
سالها گزشت و اما بسیجی هایه باهوش نمی ذاشتن که اون عهد هرگز بشه فراموش یه روز یکی از اون دو یه مُهر به اون یک داد اون یکی بازرنگی مهرگرف و گفت : ((یاد )) روز دیگه اون یکی رفت و شقایقی چید برد و داد به رفیقش صورت اون را بوسید گل روگرفت و گفتش ((بسیجی دست مریزاد )) قربون دستد داداش گل روگرفت و گفت : ((یاد)) عکس های یادگاری جوراب ها مردونه سربند ها رنگارنگ انگوشترو شونه این میداد به اون یکی اون یکی به این میداد ولی هرکی میگرفت می خندید و مگفت ((یاد)) هی روزها و هفته ها از پی هم می گذشت تا که یه روز صدایی این طور پیچید توی دشت یکی نعره میکشید ((عراقی اومدن ماسکها تونو بزارید که شیمیایی زدن )) از اون دوتا یکیشون در صندوق را گشود ماسک خودش بود ولی ماسک رفیقش نبود دستشو برد تو صندق ماسک گازشو برداشت پرید ، روصورت دوست قدیمی گذاشت همسنگر قدیمش دست اونو گرفتش هل داد به سمت خودش نعره کشید و گفتش : ((چرا می خوای ماسکتو رو صورتم بزاری بذار که من بپرم تو دوتا دختر داری )) ولی اون اینجوری گفت: ((تورا به جان امام حرف منو قبول کن نگو ماسک رو نمی خوام )) زد زیره گریه و گفت : اسم امام ُ نبر ماسکو روصورت بزار آبرو ما رو بخر زد زیر گوشش و گفت: کشکی قسم نخوردم بچه چرا حالیت نیست اسم امام رو بردم ماسکو رفیقش گرفت گاز توی سنگر اومد وقتی می خواست بپره رفیقشو بغل زد لحظه های آخرین وقتی میرفتش از هوش خندید و گفت برادر ((یادم تورا فراموش )) آهای آهای برادر گوش بده با توهستم یادت میاد یه روزی باهات جناق شکستم تویی گه روز مَرِّگت توی خونه نشوندی تویی که بعد چند سال هیچی یادت نمونده عکس های یادگاری جوراب ها مردونه سربند ها رنگارنگ انگوشترو شونه هر چی رو بهت میدم روی زمین میندازی میگی همش دروغ بود ((یاد)) نمیگی ، میبازی ابوالفضل سپهر |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اتل متل یه مادر :
اتل متل یه مادر نحیف زار خسته با صورتی حزین و دستایه پینه بسته بپرس ازش تا بگه چه جور میشه سوخت و ساخت با بیست هزار تومان پول اجاره خونه پرداخت اجاره های سنگین خرج مدرسه ما خرج معاش خونه خرج دوای مینا بپرس ازش تا بگه چه جوری میشه جنگ کرد یا اینکه بی رنگ مو موی سیاهو رنگ کرد بپرس از ش تابگه چه جوری میشه جنگ کرد با سیلی جای سرخاب صورتا رو قشنگ کرد وقتی که گفتند بابا تو جبهه ها شهید شد خودم دیدم یک شبه چندتا موهاش سفید شد می خوای بدونی چرا نصف موهاش سفیده ؟ بپرس که بعد بابا چی دیده ، چی کشیده ! یا میره دارو خونه برایدوای مینا یا که میره سمساری یا هم بهشت زهرا (س) یه روز به دنبال وام مامان میره به بنیاد یه روز به دنبال کار پیر آدم درمیاد ! هر وقت به مامان میگم : طعم غذات عالیه مامان با گریه میگه : جا بابات خالیه بعضی روزا که توی خونه غذا نداریم غذای روز قبلو برا مینا میذاریم مینا با غم می پرسه : غذا فقط همینه ؟ مامان باگریه میگه : بابت کجاست ببینه ؟ وقتی که بیست میگیرم میاد پیشم میشینه نوازشم میکنه نمره هامو میبینه میگم : معلمم گفت که نمره هات عالیه مامان با گریه میگه : ((جای بابت خوالیه)) یه بار گفتم مامان جون این آقا بقالیه با طعنه گفت : ((تو خونه جای بابت خالیه ؟)) تا حرف من تموم شد بادس تو صورتش زد با گیه گفت ای خدا بی شرفی تا این حد ؟ میگم مامان راست بگو اگه بابا دوست داشت چرا ازت جدا شد ؟ پس چرا تنهاد گذاشت ؟ چشم میدوزه تو چشمام لب می گزه ، می خنده بیرون میره از اتاق محکم درو میبنده رفتم از لایه در تویه اتاقو دیدم صدایه گریه هاشو از لایه در شنیدم داشت با بابام حرف میزد چشماش به عکس اون بود انگار که توی گلوش یه تیکه استخون بود مرتضی جون میدونم زنده ای و نمردی بعده خدا و مولا ماره به کی سپردی ؟ دست خوش آقا مرتضی خوش به حالت که رفتی ما اینجا مستا جریم تو اون جا جا گرفتی ؟ خوستگاریم یادته ؟ چنتا سکه مهرمه ؟ مهریه مو کی میدی ؟ گره تویه کارمه مهریمو کی میدی ؟ دخترمون مریضه بیا ببین که موهاش تند تند داره می ریزه مهریمو کی میدی ؟ اجاره خونه داریم صاحب خونه میگفتش دیگه مهلت نداریم امروز که صاحب خونه اومد برا اجاره همسایمون و قتی گفت (( مهلت بده نداره )) یهو تو کوچه داد زد : (( اینا همش بهون س دّق اجاره داره دردش اجاره خونه س به من چه شوهرش رفت یا که زن شهیده خونه اجاره کرده یا خونمو خریده ؟)) درد دل خستمو فقط برا تو گفتم چو از تموم مردم (( به من چه )) میشنفتم میگم اجاره داریم خیلی مریضه بچه سایه سر نداریم همه میگن (( به من چه ))! با آه خود به عکس بابا جونم ، جون میده چادرو ور میداره مو هاشو نشون میده صورتش میذاره رو صورت شهیدش بابام نگاه میکنه به موای سفیدش اشک مامان می ریزه روی چشمای بابا جون بابا گریه میکنه برای غم های اون بابا با چشماش می گه : قشنگ مهربونم همسر خوب و تنهام غصه نخور میدونم اتل متل یه مادر نحیف زار خسته با صورتی حزین و دستایه پینه بسته دستای پینه دارش عجب حماسه سازه دستایی که شوهرش خیلی به اون می نازه دستیی که پرچم بابا رو ورمیداره توی خزون غیرت دستایی که بهاره دستایی که عینهو دست بابا میمونه نمی زاره سلاح بابام زمین بمونه دستی که بچه ها شو بسیجی بار میاره بذر غیرت و ایمان تو رو حشون می کاره درسته که شوهرش تو جبهه ها شهید شود درسته که موی اون بعد بابا سفید شد اما خون بابا و مو های سفید مادر من وقتی با هم جمع شدن سیلی زدن به دشمن سرخی صورت اون سرخی خون بابا ست موی سفید مادرم افتخار بچه هاست ات متل یه مادر خیلی چیزا رو میدونه از بی مروتی ها از بازی زمونه باید فهمیده باشی چه جوری میشه جنگ کرد با سیلی جای سرخ آب صورتا رو قشنگ کرد باید فهمیده باشی چه جوری میشه جنگ کرد یا اینک بی رنگ مو موی سیاهو رنگ ای که در این حوالی غربت مارو دیدی صدای ناله های مادرمو شنیدی دست رو گوشات گذاشتی چشماتو خیره کردی زل زدی به مادرم فکر کردی خیلی مردی تــو کـه به زخم قلب مامانم نمک گذاشتی اگه مامانم بمیره مادرمو تو کشتی اگه بابام نبودش هرچی داشتی میخوردن مال ومنالکه هیچ مادر تم میبردن اگه مامانم بمیره دق میکنم میمیرم پیش خدا و بابام من جلتو میگرم شعر از ابوالفضل سپهر |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برادرم ، خواهرم سنگر را پیدا بکن جیره جنگی برادار پوتین ها رو پا بکن
جبهه دیگه تمومه فرهنگشه که اصله از یه بیسیم یاد بگیر سیم نداره و وصله جداً ببین یه بی سیم با اینکه سیم نداره چه جوری وصلِ خطه همش آتیش میباره ؟
زمین همون زمینه اما باید رفت جلو نه اینکه روی زمین نشست یا شد وِلو هر نفری توخط اسمحه بر میداره تدارک سینفر پشتیبانی شو داره هرکدوم از سی نفر کارشو انجام نده لنگ میمونه کاره جنگ ضرر ها صد درصده شهید یه روز می جنگید امروز رفته تو جاشی باید تو فکر و عمل ادامشون تو باشی
اگر می خواهی راهشون داشته باشه ادامه این را بدون که دنیا فقط برات یه دامه
دل اگر کندی ازَش راحت ازش گذشتی مثل مسافر شدی دور خودت نگشتی
دنیا اسیرت میشه میشی شکل شهیدا اونوقت ، ادامه می دی راهو مثل شهیدا
اگر مسافر باشی جا تو دنیا نگیری بزرگ میشی ، توری که تو دنیا جا نگیری
بزرگ بودن توری که جا ، تو دنیا ، نگیری اونهایی که کوچیکن تو این دنیا رسیدن اسیر یه لقمه نون غافل از اوستا کریم تو چشم و هم چشمی یا حتی میشن ... بگذریم
ومهم تر اینکه ابلفضل سپهر میگوید کوه پرسید ز رود زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست ؟ گفت : در رفتن من کوه پرسید و من ؟ گفت : در در ماندن تو بلبلی گفت : ومن ؟ خنده ای کرد و گفت : در غزل خوانی تو آه از آن آبادی که کوه در آن رود ، رود ، مرداب شود ، و بلبل درآن سرگشته سرش رابه گریبان ببرد و نخواند دیگر من و تو ، بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز، در خواندن من،ماندن تو ، رفتن یاران سفر کردیمان نیست ، بدانی ابوالفضل سپهر |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عکس هایی از شهید مسلم حیدری
فرمانده شهیدی که هرگز از وی نامی برده نشد فرمانده گروهان گردان های امام حسن (ع) و امام حسین (ع) ***************************************
************************************** *************************************** **************************************** ******************************************** ********************************************* *************************************** ***************************************** ****************************************** ****************************************** ****************************************** ****************************************** |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جمعه جمعۀ ساکت جمعۀ متروک جمعۀ چون کوچه های کهنه ، غم انگیز جمعۀ خمیازه های موذی کشدار جمعۀ بی انتظار جمعۀ تسلیم · خانۀ خالی خانۀ دل گیر خانۀ در بسته بر هجوم جوانی خانۀ تاریکی و تصویر خورشید خانۀ تنهایی تفاّل و تردید خانۀ پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر · آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت زندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعه های ساکت متروک در دل این خانه های دل گیر آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ......... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از خرابات عشق مــــــا ز خـــرابـــات مـــسـت اَلــست آمـــــدیــم ********** نـام بـلی چـون بـریـم ؟ چـون همــه مست آمـدیــم پیش از مــا جـــان مــا خـورده شـرابــی الست ********** مــــــا هــــم زان یـــک شــــراب ، اَلـسـت آمــدیــم خاک بُد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت ********** مــا هـمــه زان جـرعـه دوسـت بــه دسـت آمـدیــم ســاقـی جــام اَلست چـون «وسقاهـم» بـگـفـت ********* مــــا ز پـــــی نـیـسـتــی عــــاشـق هـســت آمــدیـــم دوست بـه چــل بـامـداد در گـل مـا دست داشت ********* تـا چـو گـل از دست دوست دست بـه دست آمـدیـــم شست در افـکـنـد یــار بــرسـر دریــای عـشـق ********** مـــا ز پــی چــل صـبـاح جـمـله بــه شست آمـدیــم خـیـز دلا مـسـت شــو از مـی قــدسـی از آنـک ********** مـــا نـــه بـدیـن تـیـره جــای بـهــر نـشست آمـدیــم گـــوهـر عـطّــار یــافـت قـدر بـلـنـدی ز عـشـق ********** گـــــرچــه ز تــأثیر جـسم جــوهــر پـشـت آمــدیـــم |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باغ شاخه های بیرون آمده ی یک درخت از نرده های آهنین یک باغ به من آموخت که: حتی باغ جایی است که درختان آزادی ازآن را پای در گل به انتظار نشسته اند |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگـــر دل دلـیـل اســت ..... ســــراپـا اگــر زرد و پـژمرده ایــم ******************** ولـــــی دل بـــه پـاییـز نسـپــرده ایــم چــــو گـــلدان خــالـی لــب پنجـــره ******************** پــر از خـاطـرات تـرک خورده ایــم اگـــر داغ دل بــود ، مـا دیـده ایــم ******************** اگـــر خـون دل بـود ، ما خورده ایـــم اگـــر دل دلـیـل اسـت ، آورده ایــم ******************** اگـــر داغ شـرط اسـت مــا بـرده ایــم اگــر دشنیه دشمنــان ، گــردنیـم ! ******************** اگــــر خـنجــر دوسـتـان ، گََََََُــرده ایـــم گـــواهی بخـواهـیم ، اینک گـواه : ******************** هـمین زخـمهایتی کــــه نـشـمـرده ایــم دلـی سـر بلند و سری سر بـه زیر ******************** از این دست عمری به سر برده ایــــم |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از كجا آغاز كنم بيان قصه اي كه گوياي عظمت و شكوه يك |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گامهايي براي دوست داشتني شدن !
گام 2 - در ارزيابي هاي خود صادق و بي ريا باشيد. گام 3 - ديگران را دوست بداريد و به آنها علاقه مند شويد. گام 4 - خواسته هاي ديگران را درک کنيد . گام 5 - هميشه لبخند را زينت چهره خود کنيد. گام 6 - به خاطر داشته باشيد نام هر شخصي زيباترين نت موسيقي اوست ؛ پس ديگران را به نام صدا بزنيد و با او احساس نزديکي کنيد .
گام 8 - در جهت علايق ديگران سخن بگوييد . گام 9 - اين باور را به ديگران القا کنيد که قدرت زيادي دارند و براي خود کسي هستند، و در انجام اين کار نهايت صداقت را داشته باشيد . گام 10 - هميشه براي اين که بهترين نتيجه را از بحث و مجادله بگيريد، سعي کنيد از شرکت در آن بپرهيزيد . گام 11 - به عقايد ديگران احترام بگذاريد و هرگز از عبارت « تو اشتباه مي کني » استفاده نکنيد . گام 12 - اگر خطايي از شما سرزد، با قاطعيت به آن اعتراف کنيد و اعتماد به نفس داشته باشيد و بدانيد که « انسان جايز الخطاست » . گام 13 - هميشه صحبت هاي خود را دوستانه آغاز کنيد . گام 14 - به گونه اي رفتار کنيد که هميشه ديگران تأييدتان کنند . گام 15 - سعي کنيد از راه هاي مناسبي براي کسب آرامش استفاده کنيد تا ديگران براي شريک شدن در آرامشتان به سوي شما بيايند . گام 16 - اجازه بدهيد هميشه ديگران بيش از شما صحبت کنند . گام 17 - خالصانه به هر اتفاقي از ديد ديگران نگاه کنيد و تک محور نباشيد . گام 18 - باورها و علايق سايرين را همانگونه که هستند بپذيريد چرا که هرکس از ديد خود بهترين است . گام 19 - همواره به سوي انگيزه هاي بهتر و قوي تر برويد، تا بهترين باشيد .
همواره باورهايتان را پيش روي خود مجسم کنيد و چالش هاي زندگي را با آغوش باز پذيرا شويد تا براي ديگران يک نمونه و الگو باشيد |
|||||
|
|||||