تبليغاتX
(حامیان مردمی احمدي نژاد( یاران  عدالت

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

بهترین ها در گرگان نت

سیاسی, اجتماعی,فرهنگی, مذهبی, عاشقانه
درهم برهمه خلاصه نظر یادتون نره
یک سری عکس براتون آماده کردم حال کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

در مقام تبليغ و واقع‌‍‌‍ ، حركت امام حسين(ع) براى اقامه‏ى حق و عدل بود: «انّما خرجت لطلب‏الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان امر بالمعروف وانهى عن‏المنكر ...». در زيارت اربعين كه يكى از بهترين زيارات است، مى‏خوانيم: «و منح‏النّصح و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من‏الجهالة و حيرةالضّلاله». آن حضرت در بين راه، حديث معروفى را كه از پيامبر(ص) نقل كرده‏اند، بيان مى‏فرمايند: «ايهاالنّاس انّ رسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه عليه و اله و سلّم قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلّا لحرم‏اللَّه ناكثا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسول‏اللَّه صلّى‏اللَّه عليه و اله و سلم يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول كان حقّا على‏اللَّه ان يدخله مدخله».
تمام آثار و گفتار آن بزرگوار و نيز گفتارى كه درباره‏ى آن بزرگوار از معصومين رسيده است، اين مطلب را روشن مى‏كند كه غرض، اقامه‏ى حق و عدل و دين خدا و ايجاد حاكميت شريعت و برهم زدن بنيان ظلم و جور و طغيان بوده است. غرض، ادامه‏ى راه پيامبر اكرم(ص) و ديگر پيامبران بوده است كه: «يا وارث ادم صفوةاللَّه يا وارث نوح نبىّ‏اللَّه ...» و معلوم است كه پيامبران هم براى چه آمدند: «ليقوم‏النّاس بالقسط». اقامه‏ى قسط و حق و ايجاد حكومت و نظام اسلامى.

آنچه كه نهضت ما را جهت مى‏داد و امروز هم بايد بدهد، دقيقاً همان چيزى است كه حسين‏بن على(عليه‏السّلام) در راه آن قيام كرد. ما امروز، براى شهداى خود كه در جبهه‏هاى گوناگون و در راه اين نظام و حفظ آن، به شهادت مى‏رسند، با معرفت عزادارى مى‏كنيم. آن شهيد و جوانى كه يا در جنگ تحميلى و يا در برخورد با انواع و اقسام دشمنان و منافقان و كفار به شهادت رسيده، هيچ شبهه‏يى براى مردم ما وجود ندارد كه اين شهيد، شهيد راه همين نظام است و براى نگهداشتن و محكم كردن ستونهاى همين نظام و انقلاب، به شهادت رسيده است؛ در حالى كه وضع شهداى امروز، با شهداى كربلا كه در تنهايى و غربت كامل قيام كردند و هيچ‏كس آنها را به پيمودن اين راه تشويق نكرد، بلكه همه‏ى مردم و بزرگان وجوه اسلام، آنها را منع مى‏كردند، متفاوت است. در عين حال، ايمان و عشقشان آن‏چنان لبريز بود كه رفتند و غريبانه و مظلومانه و تنها به شهادت رسيدند. وضع شهداى كربلا، با شهدايى كه تمام دستگاههاى تبليغى و مشوقهاى جامعه به آنها مى‏گويد برويد و آنها هم مى‏روند و به شهادت مى‏رسند، فرق دارد. البته اين شهيد، شهيد والامقامى است؛ اما او چيز ديگرى است.

از همه‏ى برادران و خواهران تشكر مى‏كنم و به همه‏ى شما، مخصوصاً به خانواده‏هاى معظم شهدا و جوانان و نوجوانانى كه يادگار عزيزترين و فداكارترين عناصر جامعه و كشور ما هستند، و همچنين به جانبازان عزيز و خانواده‏هاى آنها و به همه‏ى قشرهايى كه در قبال مسايل كشور و انقلاب احساس مسؤوليت مى‏كنند، خوش‏آمد مى‏گويم.
در اين جلسه، تقريباً همه يا اغلب شما، جوانان پُرشور و اميدهاى امروز و آينده‏ى كشور و انقلاب هستيد؛ داراى احساسات و صاحب نقش و سهمى در آينده و حال كشوريد و در ميانتان كسانى هستند كه مى‏توانند براى كشور و ملت خود، چهره‏ى آبرومند و مايه‏ى آبرويى باشند. خوب است كه در اين جلسه، از پرتو نهضت حسينى و فداكارى حضرت ابى‏عبداللَّه(عليه‏الصّلاةوالسّلام) سخنى مطرح شود و ما اين درس را از آن حضرت بگيريم؛ مخصوصاً كه اين ايام، ايام آخر ماه صفر است و اين دو ماهى كه ماجراى عاشورا در آن تكرار مى‏شود، رو به پايان است.
در زيارتى از زيارتهاى امام حسين(عليه‏السّلام) كه در روز اربعين خوانده مى‏شود، جمله‏يى بسيار پُرمعنا وجود دارد و آن، اين است: «و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من‏الجهالة». فلسفه‏ى فداكارى حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) در اين جمله گنجانده شده است. زاير به خداى متعال عرض مى‏كند كه اين بنده‏ى تو - اين حسين تو - خون خود را نثار كرد، تا مردم را از جهالت نجات بدهد. «وحيرةالضّلالة»؛ مردم را از سرگردانى و حيرتى كه در گمراهى است، نجات بدهد. ببينيد، اين جمله چه‏قدر پُرمغز و داراى چه مفهوم مترقى و پيشرفته‏يى است.

سخنرانى در ديدار با جمعي از ايثارگران ، فرهنگيان و ورزشكاران 21/6/1369


من در بين فرمايشهاى حضرت ابى‏عبداللَّه الحسين عليه‏الصّلاةوالسّلام - كه هر كدام نكته‏اى دارد و من به شما عزيزان عرض مى‏كنم كه به منظور بيان گفتارهاى گويا و روشنگر براى مردم، از كلمات اين بزرگوار بايد حدّاكثر استفاده بشود - اين جمله را مناسب مجلس خودمان مى‏بينم كه بنابرآنچه كه از آن بزرگوار نقل كرده‏اند، آن حضرت فرمود: «اللّهم انّك تعلم انّ الّذى كان منا لم يكن منافسة فى سلطان ولاالتماس شى‏ء من فضول الحطام»؛ پروردگارا! اين حركتى كه ما كرديم، اين قيامى كه ما كرديم، اين تصميمى كه بر اين اقدام گرفتيم، تو مى‏دانى كه براى قدرت طلبى نبود. قدرت‏طلبى براى يك انسان نمى‏تواند هدف واقع شود. نخواستيم زمام قدرت را در دست گيريم. براى منال دنيوى هم نبود كه چرب و شيرين زندگى را به كام خودمان برسانيم و شكمى از عزا درآوريم؛ مال و ذخيره‏اى درست كنيم و ثروتى به هم بزنيم. براى اينها نبود. پس براى چه بود؟ايشان چند جمله فرموده است كه خط و جهت ما را ترسيم مى‏كند. در همه ادوار تبليغ اسلام، اينها جهت است. «ولكن لنرى المعالم من دينك»؛ پرچمهاى دين را براى مردم برافراشته كنيم و شاخصها را به چشم آنها بياوريم.
شاخصها مهم است. هميشه شيطان در ميان جماعات اهل دين، از تحريف استفاده مى‏كند و راه را عوضى نشان مى‏دهد. اگر بتواند بگويد «دين را كنار بگذار»، اين كار را مى‏كند، تا از طريق شهوات و تبليغات مضر، ايمان دينى را از مردم بگيرد. اگر آن ممكن نشد، اين كار را مى‏كند كه نشانه‏هاى دين را عوضى بگذارد؛ مثل اين كه شما در جاده‏اى حركت مى‏كنيد، ببينيد آن سنگ نشان - آن نشانه راهنما - طرفى را نشان مى‏دهد؛ در حالى كه دست خائنى آمده آن را عوض كرده و مسير را به آن طرف نشان داده است.
امام حسين عليه‏السّلام هدفِ اوّل خود را اين قرار مى‏دهد: «لنرى المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك»؛ در ميان كشور اسلامى، فساد را ريشه كن كنيم و اصلاح به‏وجود آوريم. اصلاح يعنى چه؟ يعنى نابود كردن فساد. فساد چيست؟ فساد انواع و اقسامى دارد: دزدى فساد است، خيانت فساد است، وابستگى فساد است، زورگويى فساد است، انحرافهاى اخلاقى فساد است، انحرافهاى مالى فساد است، دشمنيهاى بين خوديها فساد است، گرايش به دشمنان دين فساد است، علاقه نشان دادن به چيزهاى ضدّ دينى فساد است. همه چيز در سايه دين به‏وجود مى‏آيد. در جملات بعدى مى‏فرمايد: «و يأمن المظلومون من عبادك»؛ بندگان مظلوم تو امنيت پيدا كنند. منظور، مظلومان جامعه است، نه ستمگران، نه ستم‏پيشگان، نه مدّاحان ستم، نه عمله ستم! «مظلومون»، مردمانى هستند كه دست و پايى ندارند؛ راه به جايى ندارند. هدف اين است كه مردمان مستضعف جامعه و انسانهاى ضعيف - در هر سطحى و در هر جايى - امنيت پيدا كنند: امنيت حيثيّتى، امنيت مالى، امنيت قضايى؛ همينى كه امروز در دنيا نيست. امام حسين عليه‏السّلام درست نقطه مقابل آن چيزى را مى‏خواست كه در زمان سلطه طواغيت در آن روز بود. امروز هم در سطح دنيا كه نگاه مى‏كنيد، مى‏بينيد همين است؛ پرچمهاى دين را وارونه مى‏كنند، بندگان مظلوم خدا را مظلومتر مى‏كنند و ستمگران، پنجه‏شان به خون مظلومان بيشتر فرو مى‏رود.
ببينيد در دنيا چه خبر است! ببينيد با مسلمانان كوزوو چگونه عمل مى‏كنند! پانصدهزار انسان - بلكه بيشتر - بچه، بزرگ، زن، مرد و مريض، در بيابانها، در مرزها؛ آن هم نه مرزها و بيابانهاى مهربان كه در بين دشمن، زير فشار دشمنى كه راه را در مقابلشان مين‏گذارى مى‏كند و پشت سرشان گلوله مى‏اندازد. هدف اين است كه اينها را تار و مار كنند.
امروز من به شما عرض كنم - ديگر نمى‏خواهم آن را خيلى باز كنم - اراده جمعى بر اين است كه مسلمانان را در منطقه بالكان تار و مار و پراكنده كنند؛ از سر برآوردن يك دولت اسلامى و يك مجموعه اسلامى - هرگونه اسلامى، ولو اسلامى كه صدسال است معارف الهى را درست به گوشش نرسانده‏اند - جلوگيرى كنند؛ چون همان هم برايشان خطرناك است! مى‏دانند كه اگر نسل امروز مسلمانان بالكان، به فرض با اسلام آشنا نباشند، نسل فرداى آنها با اسلام آشنا خواهد شد. همين كه هويّت اسلامى در آنها زنده شود، خطر است؛ كه بعضيها هم در بياناتشان به اين نكته اشاره كردند. آن دولتها با هم مى‏جنگند؛ اما آنچه كه در بين اين زد و خوردها مورد توجّه قرار ندارد و به آن اهميت واقعى داده نمى‏شود - هرچند به زبان چيزهايى مى‏گويند - وضع مسلمانان مظلوم است؛ «يأمن المظلومون من عبادك». هدف از هر قيامى، هدف از هر انقلابى، هدف از هر قدرت اسلامى‏اى و اصلاً هدف از حاكميت دين خدا، رسيدگى به وضع «مظلومون» و عمل به فرايض، احكام و سنن الهى است.
امام حسين عليه‏السّلام در آخر مى‏فرمايد: «و يعمل بفرائضك و احكامك و سننك». هدف آن بزرگوار اينهاست. حالا فلان آقا از گوشه‏اى درمى‏آيد و بدون اندك آشنايى با معارف اسلامى و با كلمات امام حسين عليه‏السّلام و حتى با يك لغت عربى، درباره اهداف قيام حسينى قلمفرسايى مى‏كند، كه امام حسين براى فلان هدف قيام كرده است! از كجا مى‏گويى؟! اين كلام امام حسين عليه‏السّلام است: «و يعمل بفرائضك و احكامك و سننك»؛ يعنى امام حسين عليه‏السّلام جان خودش و جان پاكيزه‏ترين انسانهاى زمان خودش را فدا مى‏كند، براى اين كه مردم به احكام دين عمل كنند. چرا؟ چون سعادت، در عملِ به احكام دين است؛ چون عدالت، در عمل به احكام دين است؛ چون آزادى و آزادگى انسان، در عمل به احكام دين است. از كجا مى‏خواهند آزادى را پيدا كنند؟! زير چتر احكام دين است كه همه خواسته‏هاى انسانها برآورده مى‏شود.
انسانِ امروز، با انسانِ هزار سال قبل، با انسان ده‏هزار سال قبل، از لحاظ نيازهاى اصلى هيچ تفاوتى نكرده است. نيازهاى اصلى انسان اين است كه: امنيت مى‏خواهد، آزادى مى‏خواهد، معرفت مى‏خواهد، زندگى راحت مى‏خواهد، از تبعيض گريزان است، از ظلم گريزان است. نيازهاى متبادر زمانى، چيزهايى است كه در چارچوب اينها و زير سايه اينها ممكن است تأمين شود. اين نيازهاى اصلى، فقط به بركت دين خداست كه تأمين مى‏شود ولاغير. هيچكدام از اين «ايسم»هاى جهانى، از اين مكتبهاى بشرى و از اين اسمهاى پر زرق و برق نمى‏توانند بشر را نجات دهند. گيرم كه توانستند ماديّات - يعنى پول، آن هم قدر مطلق پول - را براى عدّه‏اى از مردم فراهم كنند. آيا اين شد نياز بشر؟! امروز نياز بشر اين است كه در فلان كشور، توليد ناخالص ملى به فلان مبلغ ميلياردى سربزند؛ در حالى كه اين توليد ناخالص ملى نمى‏تواند جواب غذاى بسيارى از مردم همان جامعه را هم بدهد؟! آيا اين كافى است؟! آيا ما دنبال اين هستيم؟!
چه فايده‏اى دارد كه كشورى ثروتمند باشد؛ اما در آن گرسنگان زيادى وجود داشته باشند. توليد بالا داشته باشد؛ اما تبعيض و تفاوت در جامعه وجود داشته باشد. عدّه‏اى باشند كه بتوانند با كمك آن ثروتى كه اين كشور دارد، بر جمع كثيرى از مردم ظلم كنند، زور بگويند و آنها را استثمار نمايند! براى اين، انسان جا دارد كار كند؟! براى اين، انسان بايد فداكارى كند؟ فداكارى، براى عدالت و آزادى و شادى و بهجت روح انسانى است و اينها را دين تأمين مى‏كند. فداكارى براى اين است كه انسانها اخلاق حسنه و فضيلت پيدا كنند؛ در محيط انسانيت، بهشت صفا باشد. براى اين بايد كار كرد؛ براى اين تبليغ كنيد؛ در اين جهت تبليغ كنيد.
در خصوص امربه‏معروف و نهى‏ازمنكر حديثى ديدم كه از جمله چيزهايى كه براى آمربه‏معروف و ناهى‏ازمنكر ذكر مى‏كند، «رفيق فيما يأمر و رفيق فيما ينهى‏» بود. آن جايى كه جاى رفق است - كه غالب جاها هم از اين قبيل است - انسان بايد با «رفق» عمل كند؛ براى اين كه بتواند با محبّت آن حقايق را در دلها و در ذهنها جا بدهد و جايگزين كند. تبليغ براى اين است؛ براى زنده كردن احكام الهى و اسلامى است.
امروز بحمداللَّه اين فرصت در كشور ما هست و دولتمردان «درد دين» دارند. بله؛ تبليغات خارجى مى‏خواهد اين‏طور وانمود كند كه مسؤولان و متشخّصان كشور يا بعضى از آنها، به مسائل دينى كارى ندارند! نخير؛ اين‏طور نيست. بعضى از آنها نمى‏فهمند، بعضيشان عمداً تعميه مى‏كنند؛ مى‏خواهند اين‏گونه تبليغ كنند؛ مى‏خواهند ذهن اشخاص را خراب كنند. امروز در كشور ما، مسؤولان طراز اوّلِ كشور درد دين دارند؛ آنچه كه از دين مى‏فهمند، مى‏خواهند آن را اجرا كنند. زمينه‏ها فراهم است؛ هرچند كه رسانه‏هاى تبليغى انصافاً قصور دارند. شما اين رسانه تبليغى خودتان را مغتنم بشماريد. البته همه آنها هم وظيفه دارند خودشان را اصلاح كنند؛ ليكن شما اين منبر تبليغ و اين پايگاه عظيم تبليغ مسجد و حسينيه و زير خيمه امام‏حسين عليه‏السّلام را قدر بدانيد. اين چيزِ بسيار نافذ و مؤثّر و مباركى است.
مردم را هدايت كنيد؛ ذهن مردم را روشن كنيد؛ مردم را به فراگرفتن دين تشويق كنيد؛ دين صحيح و پيراسته را به آنها تعليم دهيد؛ آنها را به فضيلت و اخلاق اسلامى آشنا كنيد؛ با عمل و زبان، فضيلت اخلاقى را در آنها به وجود آوريد؛ مردم را موعظه كنيد؛ از عذاب خدا، از قهر خدا، از دوزخ الهى بترسانيد؛ انذار كنيد - انذار سهم مهمّى دارد؛ فراموش نشود - آنها را به رحمت الهى مژده دهيد؛ مؤمنين و صالحين و مخلصين و عاملين را بشارت دهيد؛ آنها را با مسائل اساسى جهان اسلام و با مسائل اساسى كشور آشنا كنيد. اين مى‏شود آن مشعل فروزانى كه هر يك از شما عزيزان اين مشعل را در هرجا روشن كنيد، دلها روشن خواهد شد؛ آگاهى به وجود خواهد آمد؛ حركت به‏وجود خواهد آمد؛ ايمان عميق خواهد شد. مؤثّرترين حربه عليه اين تهاجم فرهنگى و شبيخون نامردانه دشمن همين است؛ از اين به‏شدّت نگرانم. مى‏خواهند نگذارند كه روحانيون جوان، مؤمن، شجاع، آگاه و خوشفكر، در محيطهاى مختلف - در محيط دانشگاه، در محيط بازار، در محيط روستا، در محيط شهر، در محيط كارگاه - كار خودشان را انجام دهند. درست نقطه مقابل كار آنها، همين كار و مجاهدت فى‏سبيل‏اللَّه شماست كه با اتقان و با دقّت و بالاتر از همه با اخلاص انجام گيرد: «لم يكن منافسة فى سلطان ولا التماس شى‏ء من فضول الحطام».

در ديدار علما و روحانيون و مبلّغان در آستانه‏ى ماه محرّم‏الحرام 23/1/1378‏


بشر در طول تاريخ، بيشترين خطا و گنهكارى و بى‏تقوايى خود را در عرصه حكومتدارى نشان داده است. گناهانى كه از سوى حاكمان و زمامداران و مسلّطانِ بر سرنوشت مردم سرزده است، با گناهان بسيار بزرگِ افراد معمولى و عادّى قابل مقايسه نيست. در اين عرصه، بشر كمتر از خرد و اخلاق و حكمت بهره برده است. در اين عرصه، منطق خيلى كمتر از عرصه‏هاى ديگر زندگى بشرى حاكم بوده است. كسانى كه خسارت اين بى‏خردى و بى‏منطقى و فساد و گناه‏آلودگى را پرداخته‏اند، آحاد افراد بشر - گاهى مردم يك جامعه و گاهى مردم جوامع متعدّد - بودند. اين حكومتها در آغاز به شكل استبداد فردى بودند؛ بعد با تحوّل جوامع بشرى، به صورت استبداد جمعى و سازمان‏يافته درآمدند. لذا مهمترين كار انبياى عظام الهى مقابله با طواغيت و كسانى است كه نعمتهاى خدا را ضايع كردند: «و اذا تولّى سعى فى الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل». آيه قرآن، از اين حكومتهاى فاسد، با اين تعبيرات تكان‏دهنده ياد مى‏كند؛ سعى كردند تا فساد را جهانگير كنند. «ألم ترى الى الّذين بدّلوا نعمة اللَّه كفراً و احلّوا قومهم دارالبوار جهنّم يصلونها و بئس القرار»؛ نعمتهاى الهى و انسانى و طبيعى را به كفران تبديل كردند و انسانها را كه بايد از اين نعم برخوردار مى‏شدند، در جهنّم سوزانى كه از كفران خود به وجود آوردند، سوزاندند و كباب كردند. انبياء در مقابل اينها صف‏آرايى كردند. اگر انبياء با طواغيت عالم و طغيانگران تاريخ برخورد نداشتند، احتياج به جنگ و جدل نبود. اين كه قرآن مى‏گويد: «و كأيّن من نبىّ قاتل معه ربيّون كثير»، چه بسيار پيامبرانى كه همراه با مؤمنان خداپرست، به قتال و جنگ دست زدند؛ اين جنگ با چه كسانى بود؟ طرف جنگ انبياء، همين حكومتهاى فاسد، قدرتهاى ويرانگر و طغيانگر تاريخ بودند كه بشريت را بدبخت و نابود كردند.

انبياء نجات‏دهندگان انسانند؛ لذا در قرآن، يك هدف بزرگ نبوتها و رسالتها، اقامه عدل معرفى شده است: «لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط». اصلاً انزال كتابهاى الهى و ارسال رسل براى اين بوده است كه قسط و عدل در ميان جوامع حاكم شود؛ يعنى نمادهاى ظلم و زورگويى و فساد از ميان برخيزد. حركت امام حسين عليه‏السّلام، چنين حركتى بود. فرمود: «انّما خرجت لطلب الأصلاح فى امّة جدّى». همچنين فرمود: «من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله او تاركا لعهداللَّه مخالفا لسنة رسول‏اللَّه فعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثمّ لم يغيّر عليه بقول و لا فعل كان حقا على اللَّه أن يدخله مدخله»؛ يعنى اگر كسى كانون فساد و ظلم را ببيند و بى‏تفاوت بنشيند، در نزد خداى متعال با او هم‏سرنوشت است. فرمود: من براى گردنكشى و تفرعن حركت نكردم. دعوت مردم عراق از امام حسين عليه‏السّلام براى اين بود كه برود و حكومت كند؛ امام هم به همين دعوت پاسخ دادند. يعنى چنين نيست كه امام حسين عليه‏السّلام به فكر حكومت نبود، امام حسين عليه‏السّلام به فكر سركوب كردن قدرتهاى طاغوتى بود؛ چه با گرفتن حكومت و چه با شهادت و دادن خون.

امام حسين عليه‏السّلام مى‏دانست كه اگر اين حركت را نكند، اين امضاى او، اين سكوت او، اين سكون او، چه بر سر اسلام خواهد آورد. وقتى قدرتى همه امكانات جوامع و يا يك جامعه را در اختيار دارد و راه طغيان پيش مى‏گيرد و جلو مى‏رود، اگر مردان و داعيه‏داران حق در مقابل او اظهار وجود نكنند و حركت او را تخطئه نكنند، با اين عمل، كار او را امضا كرده‏اند؛ يعنى ظلم به امضاى اهل حق مى‏رسد، بدون اين‏كه خودشان خواسته باشند. اين گناهى بود كه آن روز بزرگان و آقازادگان بنى‏هاشم و فرزندان سردمداران بزرگ صدر اسلام مرتكب شدند. امام حسين عليه‏السّلام اين را برنمى‏تافت؛ لذا قيام كرد.

نقل شده است بعد از آن‏كه امام سجاد عليه‏السّلام پس از حادثه عاشورا به مدينه برگشت - شايد از آن وقتى كه اين كاروان از مدينه بيرون رفت و دوباره برگشت ده، يازده ماه فاصله شده بود - يك نفر خدمت ايشان آمدو عرض كرد: يابن‏رسول‏اللَّه! ديديد رفتيد، چه شد! راست هم مى‏گفت؛ اين كاروان در حالى رفته بود كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، خورشيد درخشان اهل‏بيت، فرزند پيغمبر و عزيزِ دل رسول‏اللَّه، در رأس و ميان آنها بود؛ دختر اميرالمؤمنين با عزت و سرافرازى رفته بود؛ فرزندان اميرالمؤمنين - عباس و ديگران - فرزندان امام حسين، فرزندان امام حسن، جوانان برجسته و زبده و نامدار بنى‏هاشم، همه با اين كاروان رفته بودند؛ حالا اين كاروان برگشته و فقط يك مرد - امام سجّاد (عليه‏السّلام) - در اين كاروان هست؛ زنها اسارت كشيده، رنج و داغ ديده‏اند؛ امام حسين نبود، على‏اكبر نبود، حتى كودك شيرخوار در ميان اين كاروان نبود. امام سجّاد عليه‏السّلام در جواب آن شخص فرمود: فكر كن اگر نمى‏رفتيم، چه مى‏شد! بله، اگر نمى‏رفتند، جسمها زنده مى‏ماند، اما حقيقت نابود مى‏شد؛ روح ذوب مى‏شد؛ وجدانها پايمال مى‏شد؛ خرد و منطق در طول تاريخ محكوم مى‏شد و حتى نام اسلام هم نمى‏ماند.

در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى 27/12/1380‏
+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

«عزّت و افتخار حسينى» چگونه عزّتى است؟ اين افتخار، افتخار به چيست؟ آن كسى كه حركت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را بشناسد، مى‏داند كه اين عزّت، چگونه عزّتى است. از سه بُعد و با سه ديدگاه، اين نهضت عظيم حسينى را كه در تاريخ اين‏طور ماندگار شده است، مى‏شود نگاه كرد. در هر سه بُعد، آنچه كه بيش از همه چشم را خيره مى‏كند، احساس عزّت و سربلندى و افتخار است.
يك بُعد، مبارزه حق در مقابل باطلِ مقتدر است كه امام حسين عليه‏السّلام و حركت انقلابى و اصلاحىِ او چنين كرد. يك بُعد ديگر، تجسّم معنويت و اخلاق در نهضت حسين‏بن‏على است. در اين نهضت عرصه مبارزه‏اى وجود دارد كه غير از جنبه اجتماعى و سياسى و حركت انقلابى و مبارزه علنىِ حق و باطل است و آن، نفس و باطن انسانهاست. آن‏جايى كه ضعفها، طمعها، حقارتها، شهوتها و هواهاى نفسانى در وجود انسان، او را از برداشتن گامهاى بلند باز مى‏دارد، يك صحنه جنگ است؛ آن هم جنگى بسيار دشوارتر. آن‏جايى كه مردان و زنان مؤمن و فداكار پشت سر حسين‏بن‏على عليه‏السّلام راه مى‏افتند؛ دنيا و مافيها، لذّتها و زيباييهاى دنيا، در مقابلِ احساس وظيفه از چشم آنها مى‏افتد؛ انسانهايى كه معنويتِ مجسّم و متبلور در باطنشان، بر جنود شيطانى - همان جنود عقل و جنود جهلى كه در روايات ما هست - غلبه پيدا كرد و به عنوان يك عدّه انسان نمونه، والا و بزرگ، در تاريخ ماندگار شدند. بُعد سوم كه بيشتر در بين مردم رايج است، فجايع، مصيبتها، غصّه‏ها، غمها و خونِ‏دلهاى عاشوراست؛ ليكن در همين صحنه سوم، باز هم عزّت و افتخار هست. كسانى كه اهل نظر و فكر و تأمّلند، بايد هر سه بُعد را دنبال كنند.
در آن بُعدِ اوّل كه امام حسين عليه‏السّلام يك حركت انقلابى به راه انداخت، مظهر عزّت و افتخار بود. نقطه مقابلِ حسين‏بن‏على چه كسى بود؟ آن حكومت ظالمِ فاسدِ بدكاره‏اى بود كه «يعمل فى عباداللَّه بالاثم و العدوان». نمودار اصلى اين بود كه در جامعه‏اى كه زير قدرت او بود، با بندگان خدا و انسانها با ستم، عدوان، غرور، تكبّر، خودخواهى و خودپرستى رفتار مى‏كرد؛ اين خصوصيت عمده آن حكومت بود. چيزى كه برايشان مطرح نبود، معنويت و رعايت حقوق انسانها بود. حكومت اسلامى را به همان حكومت طاغوتى كه قبل از اسلام و در دورانهاى مختلف در دنيا وجود داشته است، تبديل كرده بودند. در صورتى كه بارزترين خصيصه نظام اسلامى، حكومت است؛ برجسته‏ترين بخشهاى آن جامعه ايده‏آلى كه اسلام مى‏خواهد ترتيب دهد، شكل و نوع حكومت و رفتار حاكم است.
به تعبير بزرگان آن روز، امامت را به سلطنت تبديل كرده بودند. امامت يعنى پيشوايىِ قافله دين و دنيا. در قافله‏اى كه همه به يك سمت و هدف والا در حركتند، يك نفر بقيه را راهنمايى مى‏كند و اگر كسى گم شود، دست او را مى‏گيرد و برمى‏گرداند؛ اگر كسى خسته شود، او را به ادامه راه تشويق مى‏كند؛ اگر كسى پايش مجروح شود، پاى او را مى‏بندد و كمك معنوى و مادّى به همه مى‏رساند. اين در اصطلاح اسلامى اسمش امام - امام هدايت - است و سلطنت نقطه مقابل اين است. سلطنتِ به معناى پادشاهىِ موروثى، فقط يك نوعِ از سلطنت است. لذا بعضى سلاطين در دنيا هستند كه اسمشان سلطان نيست، اما باطنشان تسلّط و زورگويى بر انسانهاست. هر كس و در هر دوره‏اى از تاريخ - اسم او هرچه مى‏خواهد باشد - وقتى به ملت خود يا به ملتهاى ديگر زور بگويد، اين سلطنت است. اين‏كه رئيس جمهور يك دولتى - كه در همه زمانها، دولتهاى مستكبر بوده‏اند و امروز مظهر آن، امريكاست - به خود حق بدهد كه بدون هيچ استحقاق اخلاقى، علمى و حقوقى، منافع خود و كمپانيهاى پشتيبان خود را بر منافع ميليونها انسان ترجيح دهد و براى ملتهاى دنيا تكليف معيّن كند، اين سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد يا نباشد!
در دوران امام حسين عليه‏السّلام امامت اسلامى را به چنين چيزى تبديل كرده بودند: «يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان». امام حسين عليه‏السّلام در مقابل چنين وضعيتى مبارزه مى‏كرد. مبارزه او بيان كردن، روشنگرى، هدايت و مشخّص كردن مرز بين حقّ و باطل - چه در زمان يزيد و چه قبل از او - بود. منتها آنچه در زمان يزيد پيش آمد و اضافه شد، اين بود كه آن پيشواى ظلم و گمراهى و ضلالت، توقّع داشت كه اين امام هدايت پاى حكومت او را امضاء كند؛ «بيعت» يعنى اين. مى‏خواست امام حسين عليه‏السّلام را مجبور كند به جاى اين‏كه مردم را ارشاد و هدايت فرمايد و گمراهى آن حكومت ظالم را براى آنان تشريح نمايد، بيايد حكومت آن ظالم را امضا و تأييد هم بكند! قيام امام حسين عليه‏السّلام از اين‏جا شروع شد. اگر چنين توقّع بى‏جا و ابلهانه‏اى از سوى حكومت يزيد نمى‏شد، ممكن بود امام حسين همچون زمان معاويه و ائمّه بزرگوارِ بعد از خود، پرچم هدايت را برمى‏افراشت؛ مردم را ارشاد و هدايت مى‏كرد و حقايق را مى‏گفت. منتها او بر اثر جهالت و تكبّر و دورى از همه فضايل و معنويات انسانى يك قدم بالاتر گذاشت و توقع كرد كه امام حسين عليه‏السّلام پاى اين سيه‏نامه تبديل امامت اسلامى به سلطنت طاغوتى را امضاء كند؛ يعنى بيعت كند. امام حسين فرمود «مثلى لا يبايع مثله»؛ حسين چنين امضايى نمى‏كند. امام حسين عليه‏السّلام بايد تا ابد به عنوان پرچم حق باقى بماند؛ پرچم حق نمى‏تواند در صف باطل قرار گيرد و رنگ باطل بپذيرد. اين بود كه امام حسين عليه‏السّلام فرمود: «هيهات منّا الذّلّة». حركت امام حسين، حركت عزّت بود؛ يعنى عزّت حق، عزّت دين، عزّت امامت و عزّت آن راهى كه پيغمبر ارائه كرده بود. امام حسين عليه‏السّلام مظهر عزّت بود و چون ايستاد، پس مايه فخر و مباهات هم بود. اين عزّت و افتخار حسينى است. يك وقت كسى حرفى را مى‏زند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاى آن حرف نمى‏ايستد و عقب‏نشينى مى‏كند؛ اين ديگر نمى‏تواند افتخار كند. افتخار متعلّق به آن انسان، ملت و جماعتى است كه پاى حرفشان بايستند و نگذارند پرچمى را كه آنها بلند كرده‏اند، توفانها از بين ببرد و بخواباند. امام حسين عليه‏السّلام اين پرچم را محكم نگه داشت و تا پاى شهادتِ عزيزان و اسارتِ حرم شريفش ايستاد. عزّت و افتخار در بُعد يك حركت انقلابى اين است.
در بُعد تبلور معنويت هم همين‏طور است. بارها اين را گفته‏ام كه خيليها به امام حسين عليه‏السّلام مراجعه و او را بر اين ايستادگى ملامت مى‏كردند. آنها مردمان بد و يا كوچكى هم نبودند؛ بعضى جزو بزرگان اسلام بودند؛ اما بد مى‏فهميدند و ضعفهاى بشرى بر آنها غالب شده بود. لذا مى‏خواستند حسين‏بن‏على را هم مغلوب همان ضعفها كنند؛ اما امام حسين عليه‏السّلام صبر كرد و مغلوب نشد و يكايك كسانى كه با امام حسين بودند، در اين مبارزه معنوى و درونى پيروز شدند. آن مادرى كه جوان خود را با افتخار و خشنودى به طرف اين ميدان فرستاد؛ آن جوانى كه از لذّات ظاهرى زندگى گذشت و خود را تسليم ميدان جهاد و مبارزه كرد؛ پيرمردانى مثل «حبيب‏بن‏مظاهر» و «مسلم‏بن‏عوسجه» كه از راحتى دوران پيرمردى و بستر گرم و نرم خانه خودشان گذشتند و سختى را تحمّل كردند؛ آن سردار شجاعى كه در ميان دشمنان جايگاهى داشت - «حُرّبن‏يزيد رياحى» - و از آن جايگاه صرفنظر كرد و به حسين‏بن‏على پيوست، همه در اين مبارزه باطنى و معنوى پيروز شدند.
آن روز كسانى كه در مبارزه معنوى بين فضايل و رذايل اخلاقى پيروز شدند و در صف‏آرايى ميان جنود عقل و جنود جهل توانستند جنود عقل را بر جنود جهل غلبه دهند، عدّه اندكى بيش نبودند؛ اما پايدارى و اصرار آنها بر استقامت در آن ميدان شرف، موجب شد كه در طول تاريخ، هزاران هزار انسان آن درس را فراگرفتند و همان راه را رفتند. اگر آنها در وجود خودشان فضيلت را بر رذيلت پيروز نمى‏كردند، درخت فضيلت در تاريخ خشك مى‏شد؛ اما آن درخت را آبيارى كردند و شما در زمان خودتان خيليها را ديديد كه در درون خود فضيلت را بر رذيلت پيروز و هواهاى نفسانى را مقهور احساسات و بينش و تفكّر صحيح دينى و عقلانى كردند. همين پادگان دوكوهه و پادگانهاى ديگر و ميدانهاى جنگ و سرتاسر كشور، شاهد دهها و صدها هزار نفر از آنها بوده است. امروز هم ديگران از شما ياد گرفته‏اند؛ امروز در سرتاسر دنياى اسلام آن كسانى كه حاضرند در درون خود و در صف‏آرايى حقّ و باطل، حق را بر باطل پيروز كنند و غلبه دهند، كم نيستند. پايدارى شما - چه در دوران دفاع مقدّس و چه در بقيه آزمايشهاى بزرگ اين كشور - اين فضيلتها را در زمانه ما ثبت كرد. زمانه ما زمانه ارتباطات نزديك است؛ اما اين ارتباطات نزديك هميشه به سود شيطان و شيطنتها نيست؛ به سود معنويتها و اصالتها هم هست. مردم دنيا خيلى چيزها را از شما ياد گرفته‏اند. همين مادرى كه در فلسطين جوان خودش را مى‏بوسد و به طرف ميدان جنگ مى‏فرستد، يك نمونه است. فلسطين سالهاى متمادى، زن و مرد و پير و جوان داشت؛ اما براثر ضعفها و به دليل آن‏كه در ميدان صف‏آرايى معنوى، جنود عقل نمى‏توانست بر جنود جهل پيروز شود، فلسطين دچار ذلّت شد و اين وضعيت برايش پيش آمد و دشمنان بر آن مسلّط شدند. اما امروز وضعيت فلسطين، به گونه ديگرى است؛ امروز فلسطين به‏پا خاسته است؛ امروز ملت فلسطين - زن و مرد - در صف‏آرايى معنوى در درون خود توانسته است جانب معنويت را غلبه دهد و پيروز كند؛ و اين ملت پيروز خواهد شد.
در آن صحنه سوم هم كه صحنه فاجعه‏آفرينيهاى عاشوراست، آن‏جا هم باز نشانه‏هاى عزّت مشاهده مى‏شود؛ آن‏جا هم سربلندى و افتخار است. اگر چه مصيبت و شهادت است؛ اگرچه شهادت هر يك از جوانان بنى‏هاشم، كودكان، طفلان كوچك و اصحاب كهنسال در اطراف حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسين عليه‏السّلام يك مصيبت و داغ بزرگ است؛ اما هركدام حامل يك جوهره عزّت و افتخار هم هست.
اين‏جا جمعى كه شما اجتماع كرده‏ايد، اغلب جوانيد. در اين پادگان دوكوهه هم دهها و صدها هزار جوان آمدند و رفتند. مظهر جوانِ فداكار در كربلا كيست؟ على‏اكبر، فرزند امام حسين عليه‏السّلام؛ جوانى كه در بين جوانان بنى هاشم برجسته و نمونه بود؛ جوانى كه زيباييهاى ظاهرى و باطنى را باهم داشت؛ جوانى كه معرفتِ به حقّ امامت و ولايت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام را با شجاعت و فداكارى و آمادگى براى مقابله با شقاوت دشمن همراه داشت و نيرو و نشاط و جوانى خود را براى هدف و آرمان والاى خود صرف كرد. اين خيلى ارزش دارد. اين جوان فوق‏العاده و برجسته به ميدانِ دشمن رفت و در مقابل چشم پدر و چشمان زنانى كه نگران حال او بودند، جسد به خون آغشته‏اش به خيمه‏ها برگشت. اين چنين مصيبت و عزايى چيز كوچكى نيست؛ اما همين حركت او به سمت ميدان و آماده شدن براى مبارزه، براى يك مسلمان، تجسم عزّت، بزرگوارى، افتخار و مباهات است. اين است كه خداوند مى‏فرمايد: «و للَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين». حسين‏بن‏على عليه‏السّلام نيز به نوبه خود با فرستادن اين جوان به ميدان جنگ، عزّت معنوى را نشان داد؛ يعنى پرچم سربلندى و حاكميت اسلام را كه روشن‏كننده مرز بين امامتِ اسلامى و سلطنتِ طاغوتى است محكم نگه مى‏دارد، ولو به قيمت جان جوان عزيزش باشد.
شنيده‏ايد - در اين روزها، بارها هم تكرار شده است - كه هر كدام از اصحاب و ياران امام حسين عليه‏السّلام براى رفتن به ميدان جنگ و مبارزه كردن اجازه مى‏خواستند، امام به سرعت اجازه نمى‏داد. بعضيها را ممانعت مى‏كرد؛ به بعضى مى‏گفت كه اصلاً از كربلا برگرديد و برويد. او با جوانان بنى‏هاشم و اصحاب خود، چنين رفتار مى‏كرد. اما على‏اكبر - جوان محبوب و فرزند عزيزش - كه اجازه ميدان خواست، امام يك لحظه هم درنگ نكرد و به او اجازه داد. اين‏جا مى‏شود معرفت پسر و عظمت مقام پدر را فهميد.
تا وقتى اصحاب بودند، مى‏گفتند جانمان را قربان شما مى‏كنيم و اجازه نمى‏دادند كسى از بنى‏هاشم - فرزندان اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم‏السّلام - به ميدان جنگ بروند. مى‏گفتند اوّل ما مى‏رويم و كشته مى‏شويم، اگر بعد از كشته شدن ما خواستيد، آن وقت به ميدان برويد. وقتى كه نوبت به جانبازى و شهادت بنى‏هاشم رسيد، اوّل كسى كه درخواست اجازه براى ميدان مى‏كند، همين جوان مسؤوليت‏شناس است؛ او على‏اكبر، پسر آقا و پسر امام و از همه به امام نزديكتر است، پس براى فداكارى از همه شايسته‏تر است. اين هم يك مظهر امامت اسلامى است؛ اين‏جا جايى نيست كه دنيا، منافع مادّى، سود اقتصادى و شهوات نفسانى تقسيم كنند؛ اين‏جا مجاهدت و سختى است؛ اوّل كسى كه داوطلب مى‏شود على‏بن‏الحسين، على‏اكبر است. اين، معرفتِ اين جوان را مى‏نماياند و امام حسين هم عظمت روحى‏اش را در مقابل اين كار نشان مى‏دهد و به مجرّد اين‏كه او درخواست مى‏كند، امام حسين عليه‏السّلام هم اجازه مى‏دهد كه به ميدان برود.
اينها براى ما درس است؛ همان درسهاى ماندگار تاريخ، همان چيزهايى كه امروز و فردا، بشريت به آنها نيازمند است. تا وقتى كه خودخواهيهاى انسان بر او حاكم است، هرچه قدرتِ اجراييش بالاتر باشد، خطرناكتر است؛ تا وقتى كه هواهاى نفسانى بر انسان غالب است و تا وقتى انسان همه چيز را براى خود مى‏خواهد، هرچه قدرتش بيشتر است، خطرناكتر و سبعتر و درنده‏تر است. نمونه‏هايش را در دنيا مى‏بينيد. هنر اسلام همين است كه به كسانى اجازه مى‏دهد از نردبان قدرت بالا روند كه توانسته باشند لااقل در بعضى از اين مراحل امتحان داده و قبول شده باشند. شرطى كه اسلام براى مسؤوليتها مى‏گذارد، خارج شدن از بسيارى از اين هواها و هوسهاست. ما مسؤولان بايستى بيش از همه مراقب خود باشيم؛ بيش از همه دست، زبان، فكر، چشم و عمل خود را كنترل كنيم؛ بيش از همه تقوا در ما لازم است. وقتى بى‏تقوايى بر انسانى حاكم شد، هرچه قدرت او بيشتر باشد، خطرش براى بشريت بيشتر است. وقتى اختيارِ فشردن تكمه بمب اتم در دست شخصى باشد كه نه جان انسانها و نه حقوق ملتها برايش مهم است و نه اجتناب از شهوات نفسانى براى او يك امتياز و ارزش محسوب مى‏شود، براى بشريت خطرناك است. اين كسانى كه امروز در دنيا از نيروى اتم و سلاحهاى مرگبار برخوردارند، بايد بر نفس و احساسات خود غلبه داشته و مسلّط باشند كه متأسفانه اين‏طور نيست. اسلام اين مسائل را تبليغ مى‏كند و علّت دشمنى قدرتمندان با اسلام هم همين است.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

 

 

مهدویت: طلب ظهور امام، ظهور مدعیان دروغین، اعلام حرکت اصلاحی از مکه و قیام مسلحانه از وجوه مشترك دوران امام زمان و امام حسين(ع) است.

خبرگزاری شبستان: خاندان اموی پس از غصب خلافت و وفا نکردن به بیعت با امام حسن(ع) رفته رفته بر ظلم و جور خویش افزودند و کار را به جایی رساندند که دیگر از اسلام ناب محمدی کمتر نشانی باقی نماند.

عمر گرانمایه امام حسن(ع) به اجبار شرایط تاریخی و مقتضیات زمان به صلح ناخواسته سپری شد. معاویه پیش از مرگ خود تصمیم داشت تا به هر نحو از مردم برای سلطنت یزید بیعت بگیرد. از اینرو اکثر بزرگان اسلام را مجبور به بیعت ساخت و تنها یک بیعت که مهم ترین آنها بود را کم داشت و آن بیعت امام حسین(ع) بود.

امام به خاطر اینکه با مظهر ظلم تاریخ، یزيد بیعت نکند سفر زیارت خانه خدا را در پیش گرفت. در طول راه بزرگان اسلام چون: محمد بن حنفیه، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن جعفر، فرزدق و ... را از خطرات احتمالی این سفر آگاه ساخت.

در مکه و هنگام زیارت خانه خدا به خاطر اینکه حرم امن خدا مورد هتک حرمت نااهلان واقع نشود حج تمتع خویش را به عمره مفرده بدل ساخت و به سوی مردم کوفه که نامه های فراوانی برای حمایت ایشان فرستاده بودند، رهسپار شد اما در میان راه در صحرای کربلا راه را بر ايشان بستند تا به كوفه وارد نشود و پس از خلق بزرگ ترین حماسه تاریخ و با نثار عزیز ترین کسان خویش به مصاف شقی ترین افراد اعصار بشر رفت و شهادت را با زیور خون دل خویش آراست.

پیش از ظهور حضرت ولی عصر(عج) نیز اتفاقاتی خواهد افتاد که در نهایت منجر به ظهور ایشان خواهد شد. از جمله مشترکات دوران امام حسین(ع) و امام مهدی (عج) می توان از مشخصات زیر نام برد.

فراگیری ظلم و جور، به ستوه آمدن مردم و خواهش واقعی برای ظهور امام در جمع مردم، ظهور مدعیان دروغین امامت، اعلام حرکت اصلاحی امام از مکه مکرمه و بالاخره قیام مسلحانه امام برای برچیدن ظلم و محقق ساختن وعده الهی.

در دوران زندگی امام حسین( ع) مردم از ظلم و جور معاویه و یزید به تنگ آمده بودند. دردوران غیبت و سپس ظهور امام مهدی(عج) مردم از ظلم حاکمان کشورهای استعمارگر به تنگ خواهند آمد.

در سال61 هجری مردم از ظلم به تنگ آمده با نوشتن نامه به امام حضور ایشان و ایجاد حکومتی که شر ظلم ظالمان را برچیند، درخواست داشتند. با این تفاوت که در دوران امام حسین(ع) مردم کوفه به آرمان های خود پشت کردند و از ترس عبیدا... حفظ جان خود را به راحت حکومت امام معصوم (ع) ترجیح دادند اما در اواخر دوران غیبت مهدی موعود (عج) مردم حقیقتا حضور امام را انتظار می کشند.

عبیدا... هنگامی که از طرف یزید زمام امور کوفه را به عهده گرفت با پوشاندن چهره خود مردم را به اشتباه انداخت و پنداشتند که او امامی است که منتظرش بودند. دردوران غیبت امام عصر(عج) مدعیان دروغین بسیاری پا به عرصه گذاشتند و ادعای نیابت و امامت کردند. از جمله این افراد در دوران معاصر می توان از فرقه هایی چون: شیخیه و بابیه و در دوران گذشته کیسانیه، حلاجیه و شلمغانی را نام برد.

امام حسین (ع) حرکت اصلاحی خود برای امر به معروف و نهی ازمنکر و اصلاح دین جدش پیامبر(ص) را از مکه آغاز کرد؛ امام مهدی (ع) نیز در حالی که پشت به دیوار کعبه داده است بانگ انا المهدی سر می دهد و مقر حکومت خود را کوفه قرار می دهد، همان شهری که امام حسین(ع) قرار بود در آن حکومت خود را تاسیس کند.

امام حسین(ع) برای تاسیس حکومت خود قبل از قیام مسلحانه به ارشاد ظالمان پرداخت، امام زمان (ع) نیز برای تحقق بخشیدن وعده الهی و واگذار کردن حکومت جهان به مستضعفان و مظلومان با کشیدن دست نوازش برسر بشریت که نشانه رحمت الهی است آنان را به سوی حق دعوت می کند آنگاه به قیام مسلحانه دست خواهد زد
.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

بسم الله الرحمن الرحيم. هذا ما أوصي به الحسين بن علي إلي أخيه محمد بن الحنفية إن الحسين يشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريک له و أن محمداً عبده و رسوله جاء بالحق من عنده و أن الجنة حق و النار حق و الساعة آتية لاريب فيها و أن الله يبعث من في القبور و أني لم أخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنما خرجت لطلب الإصلاح في امة جدي(صلي الله عليه و آله ) أريد أن آمر بالمعروف و أنهي عن المنکر و أسير بسيرة جدي و أبي علي بن أبي طالب فمن قبلني يقبول الحق فالله أولي بالحق و من رد علي هذا أصبر حتي يقضي الله بيني و بين القوم و هو خيرالحاکمين، و هذه وصيتي إليک يا أخي! و ما توفيقي إلا بالله، عليه توکلت و إليه أنيب.
امام حسين عليه السلام هنگام حرکت از مدينه به سوي مکه اين وصيت نامه را نوشت و با مهر خويش ممهور ساخت و به برادرش محمد حنفيه تحويل داد:
\" بسم الله الرحمن الرحيم...؛ اين وصيت حسين بن علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد(ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق( اسلام) را از سوي خدا( براي جهانيان) آورده است و شهادت مي دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود.\"
امام در وصيت نامه اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:
\" من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدم، رسول خدا(ص) و راه و رسم پدرم، علي بن ابي طالب(ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد( و از من پيروي کند) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند( و از من پيروي نکند) من با صبر و استقامت( راه خود را) در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني اميه حکم کند که او بهترين حاکم است. و برادر! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست، بر او توکل مي کنم و برگشتم به سوي اوست.\"

انگيزه هاي قيام حسين(ع)

امام(ع) در سخنان خود در پاسخ وليد و مروان اولين انگيزه قيام و مبارزه و علت مخالفت خود با يزيد بن معاويه را بيان کرد و اکنون به هنگام حرکت از مدينه در وصيت نامه خود به انگيزه ديگر يا به علت اصلي قيام خود، يعني امر به معروف و نهي از منکر و مبارزه با مفاسد وسيع و مسائل ضداسلامي و ضدانساني حکومت يزيدي و اموي، اشاره مي کند و مي فرمايد:
اگر آنان از من تقاضاي بيعت هم نکنند من باز هم آرام و ساکت نخواهم نشست؛ زيرا اختلاف من با دستگاه خلافت تنها بر سر بيعت با يزيد نيست که با سکوت آنان در موضوع بيعت، من نيز سکوت اختيار کنم؛ بلکه وجود يزيد و خاندان وي موجب پيدايش ستم و گسترش فساد گشته است . و من براي امربه معروف و نهي از منکر و احياي قانون جدم رسول خدا(ص) و زنده کردن راه و رسم پدرم علي(ع) و بسط عدل و داد به پاخيزم و ريشه اين نابه ساماني ها، يعني خاندان بني اميه را قلع و قمع نمايم و همه جهانيان بدانند که حسين جاه طلب، طالب مقام و ثروت، شرور، مفسد و اخلالگر نبود و اين حالت از روز اول تا ساعت آخر و تا لحظه آخر در روح حسين(ع) متجلي و متبلور بود.
منبع : سخنان حسين بن علي عليه لسلام از مدينه تا کربلا ، محمد صادق نجمي ، ص 54

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

 

حکم اعدام باید برای رهبران جنایت

 

 کار امریکا هم صادر شود

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

اتل متل یه مادر

                  نهیف و زار و خسته

                                          باصورتی هزینو

                                                             دستای پینه بسته

بپرس ازش تا بگه

                         چجوری میشه سوخت وساخت

                                                  با ۲۰ هزار تومان پول

                                                                          اجاره خونه پرداخت

اجاره های سنگین

                      خرج مدرسه ما

                                            خرج معاش خونه

                                                                      خرج دوای مینا

بپرس ازش تابگه 

                      چجوری میشه جنگ کرد

                                               با سیلی جای سرخاب

                                                                     صورتا رو قشنگ کرد

بپرس ازش تا بگه

                   چجوری میشه جنگ کرد

                                               یا اینکه بی رنگ مو

                                                                         موی سیاهو رنگ کرد 

وقتی که گفتن بابا

                      تو جبهه ها شهید شد

                                              خودم دیدم یک شبه

                                                                          چند تا موهاش سفید شد

میخوای بدونی چرا

                            نصف موهاش سفید شد

                                                      بپرس که بعد بابا

                                                                            چی دیده چی شنیده

یه روز به دنبال وام

                                مامان میره به بنیاد

                                                          یه روز به دنبال کار 

                                                                                 پیر آدم در میاد

هر وقت به مامان میگم

                            طعم غذا عالیه

                                                مامان باگریه میگه

                                                                             جای بابات خالیه

بعضی روزا که توی

                               خونه غذا نداریم

                                                  غذای روز قبل رو

                                                                            واسه مینا میزاریم

مینا با غم میپرسه

                         غذا فقط همینه

                                           مامان با گریه میگه

                                                                         بابات کجاست ببینه

وقتی که ۲۰ میگیرم

                              میاد پیشم میشینه

                                                   نوازشم میکنه

                                                                       نمره هام رو میبینه

میگم معلمم گفت

                       که نمره هات عالیه

                                                 مامان با گریه میگه

                                                                            جای بابات خالیه

غیرتیا !؟

        یه بار گفتم مامان جون

                                  این آقا بغالیه

                                                  با طعنه گفت تو خونه

                                                                              جای بابات خالیه

تا حرف من تموم شد

                         با دست تو صورتش زد

                                                     با گریه گفت ای خدا

                                                                             بی شرفی تا این حد

میگم مامان راست بگو

                              اگر بابا دوست داشت

                                                          چرا ازت جداشد

                                                                           پس چرا تنهات گذاشت

چشم میدوزه تو چشمام

                           لب میگزه میخنده

                                                    بیرون میاد از اتاق

                                                                             محکم درو میبنده

رفتم واز لای در

                       توی اتاقو دیدم

                                                صدای گریه هاشو

                                                                                  باباباجون شنیدم

داشت بابابا حرف میزد

                             چشاش به عکس اون بود

                                                       انگار که توی گلوش

                                                                                یه تیکه استخون بود

مرتضی جون میدونم

                           زنده ای ونمردی

                                                 بعد خدا وآقا

                                                                            ما رو به کی سپردی

دست خوش آقا مرتضی

                           خوش بحالت که رفتی 

                                                     ما اینجا مستاجریم

                                                                             تو اونجا جا گرفتی

خواستگاریم یادته

                         چندتا سکه مهرمه

                                               مهریمو کی میدی

                                                                       گره توی کارمه

مهریمو کی میدی

                      دخترمون مریضه

                                               بیا ببین که موهاش

                                                                      تند تند داره میریزه

مهریمو کی میدی

                     اجاره خونه داریم

                                          صاحب ونه میگفتش

                                                                    دیگه مهلت نداریم

امروز که صاحب خونه

                            اومد برا اجاره

                                                همسایمون وقتی

                                                                    گفت مهلتبده نداره

یهو تو کوچه داد زد

                       اینا همش بهونست

                                              درد اجاره داره

                                                                     دقش اجاره خونست

به من چه شوهرش رفت

                           یا که زن شهیده

                                             خونه اجاره کرده

                                                                    یا خونمو خریده

درد دل خستمو

                 فقط برا تو گفتم

                                       چون از تموم مردم

                                                                  به من چه ،میشنوفتم  

 میگم اجاره داریم

                     خیلی مریضه بچه

                                           سایه سر نداریم

                                                                 همه میگن به من چه

با آه خود به عکس

                  باباجونم جون میده

                                          چادرو بر میداره

                                                             موهاشو نشون میده

صورتش رو میزاره

                      رو صورت شهیدش

                                             بابام نگاه میکنه

                                                                به موهای سفیدش

اشک مامان میریزه

                      رو صورت باباجون

                                              بابام گریه میکنه

                                                                    برای غم های اون

بابام با چشماش میگه

                      قشنگ مهربونم

                                          همسر خوب وتنها

                                                                  غصه نخور میدونم

اتل متل یه مادر

                    نهیفو زا رو خسته

                                           با صورت هزین و

                                                                   دستای پیه بسته

 دستای پینه دارش

                    عجب حماسه سازه

                                         دستایی که شوهرش

                                                                 خیلی به اون مینازه

دستایی که پرچم

                    بابا رو برمداره

                                     توی خزون غیرت

                                                             دستایی که بهاره

دستایی که عین

                  دست بابام میمونه

                                       نمی زاره صلاح

                                                             بابام زمین بمونه

دستی که بچه هاشو

                   بسیجی بار میاره

                                      بذر غیرت وایمان

                                                             تو روحشون میکاره

درسته که شوهرش

                   تو جبهه ها شهید شد

                                      درسته که موی اون

                                                              بعد بابام سفید شد

اما خون باباو

                 موهای مادر من

                                    وقتی باهم جمع شدن

                                                               سیلی زدن به دشمن

سرخی صورت اون

                 سرخی خون باباست

                                         موی سفید مادر

                                                                 افتخار بچه هاست

اتل متل یه مادر

                 خیلی چیزا میدونه

                                         از بی مروتی ها

                                                                از بازی زمون

باید فهمیده باشی

                 چجوری میشه جنگ کرد

                                       با سیلی جای سرخاب

                                                             صورتا روقشنگ کرد

باید فهمیده باشی

                چجوری میشه جنگ کرد

                                         بدون رنگ مو

                                                        موی سفید رو رنگ کرد

ای که در این هوالی

                    غربت ما رو دیدی

                                        صدای ناله های

                                                         مادرمو شنیدی                                  دست رو گوشات گذاشتی

                     چشماتو  خیره کردی

                                       زل زدی به مادرم

                                                        فکر کردی خیلی مردی

توکه به زخم قلب

                    مامان نمک گذاشتی

                                      اگر مامان بمیره

                                                         مادرمو تو کشتی

اگر بابام نبودش

                هرچی داشتی میخوردن

                                        ماو منلت که هیچ

                                                         مادرت هم میبردن

اگر مامان بیره

               دق میکنم میمیرم

                                   پیش خدا وبابا

                                                  من جلو تو میگیرم

ابوالفضل سپهر         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط gmail   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط gmail   | 

قیام حسین بن علی
(حضرت ابا عبدالله) يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .یا ابا عبدالله ما را یاری کن
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط gmail   |